تبليغاتX
::. عشق،رقص سبز زندگی .::

عشق،رقص سبز زندگی

: درباره وبلاگ

 

چی بگم وقتی که هيچ کس منو از من نمی فهمه حرفای نگفتنی رو جز به گفتن نميفهمه.غم آدم ديدنی نيست قصه ی شنيدنی نيست بعضی حرفارو بايد ديد بعضی حرفا گفتنی نيست


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

مهر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384

 

: پیوندها

 

در جستجوی مرگ
پرنده ی سیاه
~♠~کاکتوس~♠~
خاترات عاشقی
سیب و حوا
عاشقی گناه
بی سرزمین تر از باد
نخودچی
یکی یک دونه های شیطون
دریای عشق
با یک نگاه و من اینگونه اغاز شدم
sad-girl
امشب به قصه ی دل من گوش میکنی...
چشم های منتظر
لیلا دختر مهتاب
بارون وقتی که می باره تورو یاد من میاره
سایه های هنر
دلا و دلتنگی
آنيسا
.:: گوگل ::.

 

: موسیقی

 


 
 
قبرستان عشق

داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم افتاد به قبرستان عشق خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بو که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره

| +| نوشته شده در  85/07/13 توسط اشکان  |   |  ارسال به دوستان
 
عاشقي

عاشقي روح مرا آزرده است

خنده هايم را ز پيشم برده است .

عاشقي را ميتوان تحقير کرد؟

 عاشقي را ميشود زنجير کرد؟

عاشقي يک اتفاق ساده نيست

صحبت ازدل بردنو دلداده نيست

عاشقي تفصير يک پيغام نيست

صحبت از آن دانه و اين دام نيست.

 عاشقي تصوير يک پاييز نيست

يک شب سردو ملال انگيز نيست

| +| نوشته شده در  85/03/24 توسط اشکان  |   |  ارسال به دوستان
 
درخت پیر و برگ

اخرهای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگها

یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگها فقط تورو دارم
وقتی برگ درخت رو می دید داره از غصه می میره
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت
غافل از اینکه یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت
باد اومد با خنده ای گفت : آخه این حرفها کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه
یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوان

سیلی زد به برگ و شاخه تابگیره از درخت جون

ولی برگ مثل یک کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت ?740;ش بارون بارون هم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه از درخت وبیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که آرزو می کرد که میمرد
برگ نیفتاد آخه این کار خدا بود
هر کی زندگیش رو باخته دلش از خدا جدا بود

| +| نوشته شده در  85/02/22 توسط اشکان  |   |  ارسال به دوستان
 
شمع اميد

شمع ها به آرامي مي سوختند. فضا به قدري آرام بود كه مي توانستي صحبت هاي آنها را بشنوي

اولي گفت: من صلح هستم! با اين وجود هيچ كس نمي تواند مرا براي هميشه روشن نگه دارد، من معتقدم كه از بين مي روم . سپس شعله اش به سرعت كم شد و از بين رفت.

دومي گفت: من ايمان هستم! با اين وجود، من هم ناچارا مدت زيادي روشن نمي مانم، بنابراين معلوم نيست كه چه مدت روشن باشم. وقتي صحبتش تمام شد، نسيمي ملايم بر آن وزيد و شعله اش را خاموش كرد.

سومي گفت: من عشق هستم! و آن قدر قدرت ندارم كه روشن بمانم. مردم مرا كنار مي گذارند و اهميت مرا درك نمي كنند. آنها حتي عشق ورزيدن به نزديك ترين كسانشان را هم فراموش مي كنند و كمي بعد او هم خاموش شد.

شمع چهارم گفت: نترس. تا زماني كه من روشن هستم، مي توانيم شمع هاي ديگر را دوباره روشن كنيم.

من اميد هستم. كودك با چشمهاي درخشان، شمع اميد را برداشت و شمع هاي ديگر را روشن كرد.

چه خوب است كه شعله اميد هرگز در زندگي تان خاموش نشود.

| +| نوشته شده در  85/01/23 توسط اشکان  |   |  ارسال به دوستان
 
واسه ی قلبت و چشات مینویسم

 

به انتظارت خواهم ماندتا ابد

برای همیشه،زیرا می دانم که به سوی من باز خواهی گشت

پس با همه توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد.

به انتظارت خواهم ماند

زیرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد

قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها تا ابد مدفون است.

حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمی گردد

باز هم به انتظار می نشینم

شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از آن تو باشد.

 

 


گفته بودی:که چرا محو تماشای منی؟ آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی.مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود.ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی.

| +| نوشته شده در  85/01/20 توسط اشکان  |   |  ارسال به دوستان
 
آیا خداوند ما را فراموش کرده است؟
 کوهنوردی می خواست به قله بلندی صعود کند پس از سالها تمرین و آمادگی
هنگامی که قصد داشت سفر خود را آغاز کند شکوه و عضمت پیروزی را پیش روی خود آورد و تصمیم گرفت صعود را به تنهائی انجام دهد . او سفرش را زمانی آغاز کرد که هوا رفته رفته رو به تاریکی می رفت ولی قهرمان ما به جای آنکه چادر بزند و شب را زیر چادر به صبح برساند به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی شد
سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره ها

پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند

کوهنور همانطور که داشت بالا می رفت در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود
پایش لیز خورد و با سرعت هر جه تمام تر سقوط کرد
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیش را به یاد می آورد . داشت فکر می کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد
در آن لحظات سنگین سکوت که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد
خدایا کمک کن

ناگهان ندائی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟

- نجاتم بده خدای من

واقعا فکر می کنی می توانم نجاتت دهم ؟

- البته ! تو تنها کسی هستی که می توانی مرا نجات دهی

پس آن طناب دور کمرت را ببر

و بعد سکوت عمیقی همه جا را فرا گرفت

اما مرد تصمیم گرفت با تمام توان مانع از پاره شدن طناب حلقه شده به دور کمرش شود
روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شد

که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت

من و شما چی؟ چقدر تا حالا به طنابی در تاریکی چسبیدیم به خیال نجات ؟

تا حالا چقدر حس کردیم که خداوند فراموشمان کرده ؟

یک بار امتحان کنیم ، بیائید طناب رو رها کنیم

کلمات هم دگر در نوشتن دردهایم یاریم نمی کنند

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
| +| نوشته شده در  85/01/19 توسط اشکان   |  ارسال به دوستان
 
این شعرو تقدیم میکنم به ل ن ا عزیزم.

اگه من تاحالا زنده موندم ،فقط عشق به توست

اگه لذتی از زندگیم می برم ، فقط عشق به توست

زندگی من فقط به این عشق بستگی داره ، اگه نباشه زندگیم تباهه

زندگی من فدای اون یه نگاه عاشقانه تو

اگه یه روز احساس کنم عشقم به تو کم شده ، مطمئن باش دیگه منو نمی بینی

اگه عشق برات معنی بشه منو بهتر درک میکنی

جوانه عشق من اونوقت شکوفا میشه که با من باشی

پس به امید آن روز عاشقانه که با هم باشیم

| +| نوشته شده در  84/12/26 توسط اشکان  |   |  ارسال به دوستان
 
وصيت عشق

وصيت عشق

تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي.

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ،تاریخ مرگم را میدانم و منتظ آن می مانم تا فرا رسد امیدی ندارم.تنها امیدم به خداست که دوای دردم را برایم برساند.

میخواهم در این لحظات که از مرگ خودم با خبرم و میدانم چه زمانی فرا میرسد وصییتی برای همگان بنویسم پس بخوانید وصیت من را در این دفتر عشق.

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند.

آهای عاشقان اینک که پا به این راه دشوار گذاشته اید با صداقت عشق را ابراز کنید.تنها عاشق یک دل باشید.تنها به یک نفر دل ببندید و با یکرنگی و یکدلی زندگی کنید.

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد.

آهای عاشقان از تمام وجود عاشق شئید و با اراده و اطمینان پا به این راه بگذارید.رسم عاشقی دروغ و خیانت نیست.رسم عاشقی صداقت است پس سرلوحه و الگوی خود را صداقت قرار دهید.

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس.

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد.

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد.

دواي درد من معشوقم هست و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي دواي دردم رسيدن به معشوقم هست و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد.

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو

تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود الهي به اميد تو.

 

| +| نوشته شده در  84/12/05 توسط اشکان  |   |  ارسال به دوستان
 
دل من سخت شکست

دل من سخت شکست

مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت ...به من و سادگيم

خنديدی

برو تا راحت تر... تکه های دل خود را سر هم بند زنيم

| +| نوشته شده در  84/11/22 توسط اشکان  |   |  ارسال به دوستان
 
دروغ

شايد اشتباهه

ولي عاشـــقــا... دروغ مي گن

آدماي مهـــربـــونو با وفا... دروغ ميگن

اونا كه ميگن تا هميشه ديــوونـتن

بذا بي پرده بگم كه به شما... دروغ ميگن

اونا كه فدات بشم تكه كلامشون شده

به تموم آسمونا به خدا... دروغ ميگن

اونا كه با قسما ميخوان بهت بگن

تا قيامت نميـشـن ازت جدا... دروغ ميگن

                                              

خوبرويان جهان رحم ندارد دلشان!     بايد از جان گذرد هر که شودعاشقشان!
روز اول که از خاک سرشتند گلشان    سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان!

| +| نوشته شده در  84/11/13 توسط اشکان  |   |  ارسال به دوستان
 
قلبم را پس بده

دیروز شیطان را دیدم , در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود.

فریب می فروخت . مردم دورش جمع شده بودند , هیاهو می کردند

و هول میزدند و بیشتر می خواستند . توی بساطش همه چیز بود

حرص , دروغ , خیانت , جاه طلبی و ... هر کس چیزی می خرید و

در اِزایش چیزی می داد . بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند

و بعضی پاره ای از روحشان را . بعضی ها ایمانشان را می دادند

و بعضی ازادگیشان را.

شیطان می خندید و دهنش بوی گند جهنم می داد . حالم را

بهم می زد . دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم

انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی

ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم

نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من

بخرد . می بینی !آدمها خودشان دور من جمع شده اند

جوابش را ندادم . ان وقت سرش را نزدیکتر اورد و گفت

البته تو با اینها فرق می کنی , تو زیرکی و مومن . زیرکی و ایمان

آدم را نجات می دهد . اینها ساده اند و گرسنه . به جای هر

چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد , حرفهایش اما شیرین بود .گذاشتم که

حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.

ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ای

عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود . دور از چشم شیطان

آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم با خودم گفتم : بگذار یک بار

هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد . بگذار یک بار هم او

فریب بخورد . به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم

توی آن اما جز غرور چیزی نبود.جعبه عبادت از دستم افتاد و

غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم فریب.

دستم را روی قلبم گذاشتم . نبود ! فهمیدم که آن را کنار بساط

شیطان جا گذاشته ام.تمام راه را دویدم , تمام راه

لعنتش کردم , تمام راه خدا خدا کردم.می خواستم یقه

نامردش را بگیرم , عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و

قلبم را پس بگیرم

به میدان رسیدم , شیطان اما نبود . نشستم و های های گریه

کردم . اشک هایم که تمام شد بلند شدم.بلند شدم تا

بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم , صدای قلبم را

همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم

به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

| +| نوشته شده در  84/11/05 توسط اشکان  |   |  ارسال به دوستان
 

گریه کردن تا سحر کار من است.

شاهد من چشم بیمار من است .

فکر کردم که او یار من است.

نه! فقط در فکر آزار من است.

نیتش از عشق تنها خواهش است

”دوستت دارم“ دروغی فاحش است.

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت.

بغض تلخی در گلویم کرد و رفت.

پایبند جستجویم کرد و رفت.

عاقبت بی آبرویم کرد و رفت.

این دل دیوانه آخر جای کیست.

آنکه مجنونش منم لیلای کیست.

مذهب او هر چه بادا باد بود.

خوش به حالش کینقدر آزاد بود.

بی نیاز از مستی می شاد بود.

چشم هایش مست مادر زاد بود

| +| نوشته شده در  84/10/30 توسط اشکان  |   |  ارسال به دوستان
 
سلام.من 2باره اومدم
سلام دوستان گلم.دلم خیلی واستون تنگ شده.واسه گلای یاسی که بهم می دادین.تصمیم گرفتم دوباره مطلب بنویسم.خوشحال میشم دوباره بهم سر بزنید.هر ۵شنبه من آپ میکنم.منتظر نظرات محبت آمیزتون هستم.
| +| نوشته شده در  84/10/26 توسط اشکان  |   |  ارسال به دوستان
 

زندگی یعنی چکیدن همچوشمع ازگرمی عشق

زندگی یعنی لطافت گم شدن درنرمی عشق

زندگی یعنی دویدن بی امان دروادی عشق

رفتن وآخر رسیدن بر در آبادی عشق

واسه همیشه

| +| نوشته شده در  84/09/29 توسط اشکان  |   |  ارسال به دوستان
 
اینو از وبلاگ ...

منو دراز به دراز خوابوندنو دارن روم آب ميريزن.يه مرده شور سمج هم داره
زورکي بازوهاي خشکيدم رو واسه شستن بالا مياره.توي اون وان فکسني ديدن
يه عالمه کف و چشماي از حدقه در اومده آدمايي که پشت مرده شور خونه
نفساشون توي سينه بنداومده.حسابي حالمو ميگيره.تو کفن که ميزارنم بدجوري
لرز ميکنم.باخودم ميگم:نکنه بهم سخت بگيرن.صداي گريه مياد.مردم ذکر ميگن
و آروم آروم ميبرنم پهلوي گودال.ميگم:نه نميرم.اما کسي صدامو نميشنوه. منو
تو قبر ميزارن و سنگ چينم ميکنن . بعدشم يه عالمه خاک به خوردم ميدن . من
جيغ ميکشم(شمارو بخدا نرين.وايسين منم بيام)نيم خيز ميشم.يهو سرم ميخوره
به سنگ و از خواب ميپرم.چشمامو وا ميکنم.خيس عرق شدم . چهار ستون بدنم
ميلرزه.به نفس نفس مي افتم . از پشت پنجره اتاق توي چشماي خسته شب زل
ميزنم و با ديدن لبخند کوچکي ازماه دستامو مشت ميکنمومحکم فريادميزنم:نور
ولي اگه واقعا"بميرم وقتي گورکن آخرين بيل رو روي سرم خالي کنه زير اون
کرباس سفيديه نفس راحت ميکشم وبه کرماي گشنه بفرماميزنموواسه يه خواب
بي دغدغه آماده ميشم


| +| نوشته شده در  84/09/22 توسط اشکان  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved